چشمانی رمز آلود و غم زده....

سرما تا مغز و استخوانش نفوذ می کرد...

و او دستان یخ زده اش را هر لحظه بیشتر در جیبش فرو می بُرد....

غمی بزرگ بر دل کوچکش سنگینی می کرد...

ترسیده از دردها.... رنج دیده از زخم ها....

نفسی عمیق در هوای دود آلود شهر...

آسمان هم قهرش گرفته.... دیگر بارانی برای این مردم ندارد...

هوای شهر هم مثل هوای دل این مردم به سیاهی کشیده....

بغضش را فرو می خورد و مانند سنگی بی احساس می شود....

اما چهره ی بی جان زنی جوان که تمام زندگی اش بود بدنش را به لرزشی می اندازد...

بی توجه به همه ی اتفاقات اطرافش....

تنها در فکر انتقام است...

اما او خود هم نمی داند چه کسی باید تاوان پس دهد...

ذهنش را سیاهی عجیبی در برگرفته....

تداعی خاطرات تلخ زندگی اشکی از درد بر گونه هایش جاری می کند....

او تنها و غریب در این شهر که کثیفی از سر و رویش می بارد...

فکر انتقام ذهن کوچکش را آزار می دهد....

در یک روز پاییزی که حس خوشبختی در وجودش ریشه دوانده بود...

تلفن خانه به صدا در می آید....

تنها زنی که با او زندگی می کرد... مادر....

آری... مادر... او مادرش را از دست داد... به سادگی هر چه تمام تر...

از راننده هیچ اثری نبود...

پا بر پدال رفتن را بر ماندن ترجیح داده و تنها آدم زندگی او را گرفته بود...

چهره ی خونین و بی جان مادر... نگاه بی رنگش که برای همیشه با او وداع گفته بود...

او دیگر هیچ کس را در این دنیای کثیف نداشت....

بوق های ممتد ماشین هایی که از پیِ او می رفتند به خود آوردش....

نگاهی به اطراف انداخت... ساعتی از ایستادن نامعلومش می گذشت...

ذهنش مأیوس از آینده ای مجهول...

به راه افتاد اما....

.....

.....

صدای فریاد های راننده ای که با گریه به مردم می فهماند دختر به ناگاه وارد اتوبان شده است...

این بار ترمز هم فایده ای ندارد...

راننده می ایستد اما او در دم جان می دهد...

شاید اگر .... تنها شاید اگر راننده ای که به زن جوان زد می ایستاد... شاید اگر مردمی که در اطراف بودند او را به موقع به بیمارستان می رساندند...

اکنون هم آن زن هم دخترش که درد امانش را بریده بود زنده بودند...

تنها شاید....