بنویس از سر خط ...



روزها، ماه ها و حتی سالها می گذره...

من الان یه دختر جوونم که خیلی چیزارو تو زندگیش درک کرده...

اما اونموقع فقط یه نوجوون بودم که فک می کردم دنیا خیلی دیر می گذره...

فک می کردم من خیلی دیر بزرگ می شم....

اون روزا به اینکه می شه تو زندگی چه چیزایی از دست داد هیچوقت فک نمی کردم...

پر از شور زندگی و بدست آوردن بودم...

خیلی نمی گذره اما الان تبدیل شدم به آدمی که مدام از داشته هاش محافظت می کنه....

اما آخرشم همرو از دست می ده...

روزا خیلی زود می گذره و مثل برق و باد دارم بزرگ و بزرگتر می شم...

و حالا فک می کنم چرا نمی شه زمان نگه داشت...

گاهی فک می کنم یعنی می شه روزی انقد پیر بشم که نوه هام بشینن کنارم و ازم از گذشته دورم بپرسن...

ازم از روزای جوونی که باید پر از عشق به زندگی بود بپرسن...

و من اونروز باید بهشون چی بگم...

عشق به زندگی چیزی نیست که توی هم نسل های جوونم ببینم....

همه مثل همیم... با یه سری عقده بدخیم توی دلامون که روز به روز بزرگتر می شه...

همه دنبال جوونیمون می گردیم...

همه تو این راه همدیگرو له می کنیم و می ریم...

همیشه فک می کردم اگه آدمای عزیز زندگیمو از دست بدم منم همراهشون از دست میرم...

همیشه فک می کردم عاشق شدن حس خاصیه که فقط می شه یه بار تو زندگی تجربش کرد....

همیشه فک می کردم.... من فقط فکر می کردم و امروز به حقایق عجیبی رسیدم....

امروز می دونم اگه صبح از خواب پاشم ببینم روی کره زمین فقط من زندم بازم مجبورم به زندگیم ادامه بدم....

انقد زندگی کنم تا تموم شم....

آدما میان و میرن... آدما تأثیرشونو تو زندگی ما می زارن و بعدم میرن...

اینکه تأثیری که می زارن خوب یا بد مهم نیست این مهم که می شه تو زندگی بقیه تأثیر گذاشت...

شاید دلیلی که امروز اینارو می نویسم فقط گوش دادن ناگهانی آهنگی باشه که منو به سالهای نه چندان دورم برد...

سالهایی که پر از عشق به آینده بودم... توی چشمام برق امید می درخشید...

سالهایی که شاید خیلی دور نباشن اما از چیزی که الان شدم خیلی خیلی دورن...

گاهی دلم می خواد چشمامو ببندم و برم به سالهای دور زندگیم و با خودم بشینم یکم خلوت کنم...

گاهی دلم می خواد بشینم و یه فنجون زندگیو بنوشم و از پنجره امید بادی از جنس آینده که می وزه به صورتم برخورد کنه و من سرمست از زندگی بشم....

گاهی فک می کنم خیلی زود دیر می شه....

کاش الف بای زندگی را خوب می دانستیم.... بنویس از سر خط زندگی را زندگی باید کرد....

ساعتای بی برگشت...


وقتی به خودم اومدم دیدم ساعت هاست که من به عقربه های ساعت خیره موندم و حتی صدای تلفن نمی شنوم....

من تو عقربه ها پیر شدم... تو ساعتای زندگیم...

باور کردن زندگی که برای خودم ساختم دردآوره...

روزها و ماه هاست که دارم خودم سرزنش می کنم به خاطر اتفاقاتی که نمی دونم دقیقاً کجاشونم....

دلم تنگ شده برای آدمی که بودم، آدم شادی که از ته دل می خندید...

نه آدمی که هستم، آدمی که تو خنده هاشم گریه می کنه...

وقتی به روزای گذشتم نگاه می کنم می شم یه دختر سرگردون که توی ساعت ها گم شده....

دختری که مدام داره یه دادگاه تشکیل می ده و توش خودشو محاکمه می کنه....

یه محاکمه بدون دفاع که هربار حکمش می شه تنهایی...

یه جای این گذشته باید بتونم بفهمم چرا کجا پامو اشتباه گذاشتم...

باورم نمی شه که دیگه هیچکس نمونده.... درست جایی که انتظارشو نداشتم...

من فقط می خواستم بخندم، فقط می خواستم بخندونم....

اما اونا رو دهنم قفل زدن.... و خنده هامو دلیل بر بی غمیم گذاشتن....

یه جای این گذشته سایه یه مرد که با ورود خیالیش زندگیمو از این رو به اون رو کرد....

یه مرد که فک می کردم دستمو گرفته و می خواد کمکم کنه...

توی همین گذشته وقتی به خودم اومدم که از اون فقط یه ردپا مونده بود...

حالا من با چشمای گریون... با دستای رها شده....

میون این همه تنهایی و تاریکی....

میون این همه خاطره ی لعنتی...

میون ساعتای گم شده....

فقط قدم می زنم بدون هیچ هدفی...

و با خودم فک می کنم چطور می شه اعتماد یه نفر خورد کرد...

و توی آینه دختریو می بینم که هیچی از خنده هاش حتی تو چهرش باقی نمونده....

آینه ی ترسناکی که مدام یادآوری می کنه تو هنوز هستی...

کاش می شد وقتی چشارو بست دیگه تو این برزخ نبود....

کاش می شد پرواز کنم.... راستی بالامونو کجا جا گذاشتیم....

کاش خدا بهم بالامو پس می داد...

کاش می شد برم یه جایی که دیگه خودمم نشناسم....

همه اتاق دور سرم می چرخه و من تو این چرخش گم می شم...

و به این فکر میکنم کاش داستانای بچگی واقعیت داشت....

کاش آدما مثل تو قصه ها بودن....

کاش کنار آدم بدا آدمای خوبم بود...

کاش آدم بدا معلوم بودن.... کاش یکی بود که کمکم کنه از دست آدم بدا خلاص شم....

اما یهو می ترسم نکنه منم آدم بده قصه باشم و خودم ندونم....

کاش اینجوری باشه و آدم خوبه قصه از راه برسه و منو بکشه یا از شهر بیرون کنه....

قصه ای که توشم بالاخره تموم می شه و من برای همیشه پروندم بسته می شه...

این که اونروز کی باشه بستگی به ساعتایی داره که توشون دارم قدم می زنم...

کاش عقربه برای همیشه وای میستاد تا دیگه انقد زجر نکشم...

کاش....

شاید برای همیشه....

درست در همین نقطه.... درست همین جا... تو همین لحظه...

جایی که حس می کردم خوشبخت ترین آدم این کره خاکی منم انگار زمین صدای خوشحالیم شنید و لرزید...

درست تو همین نقطه انگار زیر پایم خالی شد...

همین جا بود که رها شدم... حالا دیگه حتی یادم نمیاد دقیقاً چجوری باید برگردم به اون لحظه....

تنهایی نمی تونم... اینجا خیلی تاریکِ...

من....

امروز....

این جا...

تو این لحظه به دستات احتیاج دارم دستایی که دستای من بگیره...

دستای گرمی که بهم قوت قلب بده...

درست همین جا...

اما دستام خالیِ... دستای تو اما کجان؟؟!

یعنی قراره سهم کسِ دیگه بشه چیزی که حق من بوده؟؟؟!

پس دستای من چی می شه؟؟!

منُ اینجا تو این تاریکی رها می کنی و میری؟؟؟

اینِ مردونگیت؟؟...

اینِ معرفتت؟؟...

البته حقم داری تو هیچوقت مطمئن حرف نزدی حتی از خواستنِ من...

حتی تو لحظه خوشبختی منم تو مطمئن نبودی که این خوشبختی سهمِ منِ یا نه...

تو مطمئن نبودی و با همین اطمینانت خوشخبتی من ازم گرفتی...

شاید از اولم خوشبختی در کار نبوده...

شاید فقط من حس کردم که خوشبختم...

شاید اینم یه خوابِ... شاید همه چیز مثل خواب خوش دیشب یه رویاس...

شاید من دارم تو رویا قدم می زنم...

اما الان...

اما اینجا...

اما دیگه تو رویاهامم جای رد پای تو خالیِ...

شاید برای همیشه... شاید...

بازی احساس....

این یک بازی میان من و توست...

چه کسی می داند... من با قلبم به این بازی آمده ام و تو با عقلت...

من با احساسم و تو با منطقت... منطقِ غریبی ست...

من با عشق... تو با منطق بی احساس... ما در هم جمع نمی شویم...

منطق تو احساس مرا می کُشد... احساسم درد دارد از این همه منطقی بودن...

قلبم دستان عقل تو را می گیرد... اما عقل تو قلب مرا به تباهی می برد...

عقل تو بدنبال منافع... بدنبال منطق احساس می گردد اما... قلب من بدنبال چه می گردد؟؟!

من ساده به این بازی آمده ام... من بی هیچ منطق... اما تو پُر از منطق...

پُر از دلیل علمی برای رد عشق...

من تنها در این بازی... برای چه می جنگم؟؟؟!

تو اما با دستانی پُر از منطق... من با دستانی پُر از عشق...

دستانم در برابر این همه منطق... در برابر سنگینیِ برهان های تو...

دستانم خم می شود از درد بی احساسی...

احساسم سرگیجه دارد... احساسم در سیاهچاله افتاده....

قلبم اما بدنبال همراه... قلبم اما بدنبال تکیه گاه....

قلبم اما بدنبال تکه گمشده اش به آغوش تو پناه بُرد...

عقلت اما بدنبال چه بود؟؟!

قلبم اما از آغوش تو گریزان... قلبم اما سینه ام را می شکافد...

دوستت دارد دوستش نداری.... قلبم بدنبال جواب....

اما من حرفی برایش ندارم... نگاهم می کند... سرم به زیر اما...

خودش همه چیز را می فهمد... سکوت می کند...

از دست منطق های بی منطقت...

قلبم به درون تاریکی پناه می برد... تا دیده نشود....

تا با منطق های تو محکوم نشود... تا دیده نشود....

در تاریکی می میرد... در تاریکی همه احساسش را می کُشد...

از این همه منطق سیاه تو....

قلبم تباه می شود.....

سیاهی بی پایان

دارم از سیاهی فرار می کنم....

سیاهی هر لحظه بیشتر می شه و اطرافمُ بیشتر از قبل احاطه می کنه...

همینطور که دارم به دویدن ادامه می دم پام سر می خوره...

از یه ارتفاع پرت می شم پایین..... 

دارم دست و پا می زنم... که از خواب می پرم....

صورتم خیس خیسِ... ترسیدم... به ساعت نگاه می کنم...

از پنجره اتاق یه نسیم صورتم نوازش می کنه... 

احساس سرما توی وجودم رخنه می کنه...

بلند می شم و به سمت پنجره می رم...

هوای تازه و خنک حالم بهتر می کنه....

چندین شب که همین خواب می بینم... 

اما چرا... معنی اون سیاهی ها... اون ارتفاع...

حس می کنم حادثه ای در حال رخ دادن...

اما چی نمی دونم.... 

صبح وقتی از خواب پا می شم تا حاضر شم...

تلفنم به صدا در میاد... می خواد من ببینه اما نمی فهمم چرا ناراحته...

ظهر همه چیز مشخص می شه...

قرار همه چیز تموم شه انگار که اصلاً از اول وجود نداشته...

خشکم می زنه... چطور با من اینکار کرد...

ازش دلیل می خوام... حرفی برای زدن نمونده...

از نظرش ما به درد هم نمی خوریم هر چقدر این رابطه ادامه پیدا کنه به ضرر جفتمون...

حرفاش خیلی سنگینه... دیگه حتی تاب ایستادن ندارم...

قطرات اشک تو چشمام جمع می شه... بغضم فرو می خورم...

تنها می رم.... 

بدون هیچ حرفی... 

توی مسیر کابوسم به سراغم میاد...

اون سیاهی... اون ارتفاع...

دارم سعی می کنم عادی باشم...

یک ماه از اون ماجرا می گذره و من به سختی دارم خودم جمع و جور می کنم....

تمام افکارم معطوف به یک چیزه چرا...

امروز از یکی از دوستام خبری بهم رسید که شکستم...

این هفته داره می ره خواستگاری...

حالا معنی همه کارهاش می فهمم....

حس می کنم درونم چیزی خورد شد...

همه چیز تموم شده... نمی دونم چرا تنها آرزویی که تونستم براش بکنم بدبختی بود...

امروز 9 ماه از همه چیز می گذره و من دارم می رم برای همیشه...

می رم تا شاید بتونم جایی که کسی نشناستم بتونم تکه های شکسته ی قلبم بهم بچسبونم...

فردا دارم می رم و امروز خبری شنیدم که شوکه شدم...

چهار روز پیش همسرش تصادف کرده... اون عزادار همسرش...

نمی دونم این بلا چرا سرش اومد... 

امروز توی فرودگاه دیدمش اومده بود فقط ازم حلالیت بگیره...

چهرش خیلی خسته بود...

بخشیدمش چون تحمل این بار برای خودمم دیگه سخته...

همه چیز تمام شد گویی از اول وجود نداشت...

رنج بی پایان

کسل و بی حوصله از تخت جدا می شه...

به سمت تلفن می ره... 

تلفن بر می داره اما اونُ جواب نداده می زاره سر جاش...

استرس تمام وجودش گرفته... به کسی چیزی نگفته...

از جواب می ترسه...

به سمت آشپزخونه می ره... یه قهوه شاید بتونه حالش بهتر کنه...

بدنش بی رمق تر از همیشه...

چجوری باید بهش بگه... اون طاقتش داره...

بهتره خداحافظی کنه... 

دلش به درد میاد... ناراحتِ از تقدیری که سرنوشت براش رقم زده...

تمام آرزوهای زندگیش به یکباره توسط یک برگه به یأس و دلمردگی تبدیل شده...

چرا باید همیشه تو بهترین شرایط بدترین خبرهارو بشنوه...

قیافه پدر... دستان مادر... نگاه خواهر... و چشمان برادر...

به آنها چه بایدمی گفت... 

کمرش زیر بار این خبر خم شده بود...

شاید بهتر بود به او بگوید خداحافظ برای همیشه...

دلش نمی خواست کسی از سر ترحم به او بیندیشد...

اما او را خوب می شناخت...اگر دلیل این خداحافظ را می پرسید...

چه دروغی باید به او می گفت...

برای چندمین بار به سراغ آن برگه زهرآگین رفت....

نوشته ها و حرفای آن مرد در ذهنش مرور می شد و چون پتکی بر سرش کوبیده می شد...

باید از تمام زندگیش دست می کشید... 

تلفنش زنگ خورد... او بود... از شب قبل بارها و بارها تماس گرفته بود...

و تماسش بی پاسخ مانده بود...

اینبار تمام خودش را جمع کرد... و تلفن را پاسخ داد...

بغضش را به سختی فرو خورد...

او مستأصل به دنبال جواب... و دختر اسیر در صدای او...

مبهوت در خود... یارای پاسخ نداشت...

با همه توانی که داشت به او پاسخ داد که می خواهد تنها باشد...

که دیگر نمی خواهد او را ببیند...

و پسر این بار بدون هیچ دلیلی خداحافظ گفت...

کاش از او می پرسید برای چه...

دلش به حال خودش سوخت...

به دنبال برگه آزمایش رفت...

دوباره آن را در دست فشرد...

و سخنان دکتر بار دیگر از ذهنش گذر کرد...

بیماری او لاعلاج است... او تنها چند ماه فرصت دارد...

زندگی او به پایان می رسد... بی آنکه دلیلش را بداند....



گریه و خنده...

از صبح دستام با قلم بازی دلنوازیُ شروع کرده...

می خواد بنویسه از خیلی چیزا اما نمی دونه از کجا باید شروع کنه....

سال 89 سالی بود که شروع به نوشتن کردم سالی که تونستم کمی دستامُ قلممُ تحت سلطه بگیرم...

و امشب و اینجا می خوام بگم از سالی که رو به اتمامِ...

وقتی دفتر این سالُ ورق می زنم توش پارادوکس های زیبایی می بینم... تضادهای شیرینی از خوبی و بدی... از تلخی درد و از شیرینی شادی...

می رم به قبل... به شروع سال ببر درنده خو... وقتی یادم میاد که روز 29 اسفند موقعی که همه درگیرُ دارِ عیدشون بودن من در حالی که داشتم با شادی تخم مرغ های شادیُ رنگ می کردم تا نمادی از برکت و روزی اعضای خونوادم باشه...

کلِ رابطم تموم شد رابطه ای که چیزی از شروعش نمی گذشت...

و من به جای کمک به خواهرم که با لذت تخم مرغ هارو رنگ می کرد بلند بلند اشک ریختم....

و نفرین کردم کسیُ که سال نوی منُ به نحسی کشوند...

عیدم با سفر آغاز شد...

عیدم با رفتن یکی از اعضای خونوادم به سمت دیگه دنیا شروع شد...

و این تازه اولِ درندگیِ ببر بود...

با اتمام تعطیلات نوروز رابطم از سر گرفته شد که گاهی با خودم می گم کاش هرگز شروع نمی شد...

با شروع ماه دوم سال فصل دیگه ای تو زندگیم ورق خورد...

این بار با فضاحت رابطم تموم شد بی هیچ دلیل کنار گذاشته شدم...

و این بار دیگه گریه نکردم و تنها بیزار شدم از آدم هایی که بازی دادن دیگران براشون یه سرگرمی کثیفِ...

با اتمامِ رابطه ی ناکامِ من خواهرم واردِ رابطه ی شیرینی شد...

که شاید بتونم بگم تضاد این بخش ورود یک انسان خوب به زندگی خواهرم و خروج ناکامی هام از زندگی من بود...

امروز خرداد و من درگیری امتحانامم... تیر شروع شده و من امتحانام به اتمام رسیده 9 روزِ دیگه تولدمه...دوستامم دعوت کردم تا مثل پارسال جشن کوچیکیُ به پا کنیم...

اما انگار نحسیا دست بردار نیستن صبح روز 9 مصادف می شه با خبر اینکه پدر بزرگم تو بیمارستان بستری شده...

به دلایل مختلف دوستانم نتونستن بیان به تولدم و من با 6 نفر از اونها این جشن کوچیک به پا کردیم...

امروز 16 و پدر بزرگم حالش خیلی بده....

دختر خالم بهترین دوستم اومده تهران.... هر روز با هم بیرون می ریم می گیم و می خندیم خیلی شادم...

خواهرم به مشکل خورده... خواهرم دوسش داره... خواهرم تموم نمی کنه...

امروز یه خبر بد شنیدم.... یکی از بهترین دوستام عموشَ از دست داده...

یه پسر حدود 6-25 که می شناختمش....

یاد شوخی های دوران مدرسه میفتم... من قرار بود زن عموش شم و حالا اون تو غم از دست دادن عموش داغداره...

یه تصادف تو جاده یه مینی بوس تصادف می کنه عموش می میره و پدر بزرگش تو بیمارستان و حتی نمی دونه پسرش مرده...

امروز ختم بودم چقد بد بود... یاد دایی مرحومم افتادم...

امروز دخترخالم رفت...

دیشب یه لک روی پهلوم دیدم ترکید...

وای امروز لکا بیشتر شدن...دردناکِ من تو سن 20 سالگی آبله مرغون گرفتم اونم از نوع سختش....

15 روز تو خونه بستری بودم...

خوبه که هیچ کس تو خونه این بیماریُ نگرفت...

واسه این مریضی کلاس زبانم نرفتم... یه ترمُ از دست دادم....

یه هفتس که خوب شدم اما هنوز لکا نرفتن....

اواخر مردادِ...

مشکلات زیادی تو روابطم با دوستام پیش اومده.... چالش ها کم نیسن...

اون برگشته می خواد مثل 2 تا دوست باشیم قبول می کنم... اما می دونم که شاید تواناییش نداشته باشم...

چند روز گذشته به دوستام گفته که یه نفر دیگه وارد زندگیش شده... چقد از خودم متنفر شدم که هنوز نتونستم فراموشش کنم و اون...

تنفرم از همه بیشتر می شه... دنبال انتقامم اما حتی بلد نیستم چطور...

پدر بزرگم امروز مارو نشناخت...  پدر بزرگم مرخص شد...

مامان بزرگم هر روز زنگ می زنه و گله می کنه...

بابام پیر شده خیلی.... انگار فشار زندگی داره خوردش می کنه....

تحمل نگاهِ پدر مهربونم ندارم....

امروز وقتی داشتم گریه می کردم مثلِ دختر بچه های دبیرستانی که واسه عشق از دست رفتشون اشک می ریزن...

وقتی کسی که فکر می کردم می تونم روش حساب باز کنم بهم چیزایی گفت که دلم شکوند...

امروز یکی از دوستام بهم کسی معرفی کرد... یه آدم مهربون که شاید هیچ وقت فکرشم نمی کردم یه روز بشه همه چیزم...

ماه رمضون شروع شده... دکتر شدیداً روزه گرفتن واسم ممنوع کرده....

اما دلم می خواد روزه بگیرم... روزه می گیرم سرِ روزِ چهارم از پا در میام...

داروهام دارن زیاد می شن...

دیشب دوست صمیمیم خونمون بود... امروز بردمش خونشون...

امروز قراره اون پسریُ که دوستم معرفی کرد ببینم... یکم استرس دارم...

با یکی از دوستام میرم... وقتی می بینمش شوکه می شم....

خیلی شبیهشه... شبیه آدمی که یه زمانی می شناختم...

می ترسم... بهونه میارم تا دیگه نرم سمتش....

ماه رمضون تموم شده و شروع دعواهای بین برادر و مادرمِ....

با شروع فصل جدید باز هم زندگیم وارد دوران جدیدی شده...

مریضیم خیلی زیاد شده.... داروهام به روزی 17 تا قرص رسیده...

دارم افسرده می شم... تو فکرم پوچیه... دیگه نمی خندم...

دعواها بین برادر و مادرم خیلی زیاد شده....

برادرم هر روز ازم می خواد تا برم پیش یه روانشناس....

پشت گوش می ندازم نمی دونم چرا...

همه عصبین...

من دیگه نمی خندم.. من به فکر رفتنم... به فکر سفر...

من خوب نشدم...

استاد می ترسه من می رم بیرون... استاد بالا سرمِ....

من می رم دکتر..

من بستری می شم بیمارستان... امروز روز سوم و دوستام تقریباً ترکوندن...

دوسشون دارم و واقعاً خوشحالم که هستن چون اگه نبودن اینجا دق می کردم...

امروز خواهرم اومد اینجا من برد حموم... مامانمُ چند روز ندیدم دلم واسش تنگ شده...

امروز بازم دوستام اومدن... دکتر چیزای جالبی بهم نگفت...

امروز قرار مرخص شم...

دیگه دلم نمی خواد برم دانشگاه... امروز رفتم قلم چی...

یکی از دوستای قدیمم منُ برده سرکار...

کارش بد نیست سرگرمیه...آبانِ... تولد بهترین دوستمِ...

دعوتش کردم... همون پسر معرفی شده... حس خیلی خوبی بهش دارم...

آرامش خاصی دارم وقتی کنارشم....

وارد یه رابطه خوب شدم... خوشحالم خیلی...

امروز 3 آذره... مامان بزرگم زنگ زد گفت پدربزرگم حالش بده....

مامان و بابام و خواهرم رفتن اونجا... من دارم می رم نمایشگاه...

هنوز از خونه نرفتم بیرون دارم کفش می پوشم که خواهرم زنگ می زنه...

داره گریه می کنه... پدربزرگم رفته واسه همیشه...

همه خاطرات کودکیم از جلوم رد می شن....

می شینم رو زمین و گریه می کنم...

می رم به سمت خونه کودکی...تو کوچه می دوَم...

دم خونشون آدم وایساده... پارچه سیاه... و توی خونه جنازه بی جونش رو به قبله... همه دارن واسش قرآن می خونن...

امروز 7 روز از رفتن پدر بزرگم می گذره...

من بازم دانشگاه نرفتم....

دکترم عوض کردم... فهمیدم که داشته بازیم می داده...

امتحانای دی شروع شده... و من همرو دارم افتضاح رد می کنم...

خواهرم رابطه آرومی پیدا کرده...

برادرم دیگه دعوا نمی کنه... دنبال کار می گرده می خواد بعد عید بیاد سفر به ایران...

بهمن ماهِ و من به شدت درگیرِ کارم توی قلم چیم...

توی قلم چی حالم بهم خورده و می خوام بیام بیرون...مدیرم نمی زاره...

آخرای بهمنِ... پسر زندگیِ من به دنبال کاراش برای رفتن به سربازی...

دلم نمی خواد بره اما خوب باید بره...

امروز 27 بهمن من دارم می رم بیرون... توی ماشین بهم خبر می دن یکی از دوستام گرفتن....

انگار آب  سرد ریختن روم...

یک هفتس گذشته و من جز گریه و دعا کاری ندارم بکنم...

امروز 1 اسفنده و من حالا با یه سربازِ مهربون دوستم....

امروز جمعس ما داریم می ریم امامزاده صالح که واسه دوستمون دعا کنیم...

امروز صبح روز شنبس مامانم داره می ره شمال...

امروز صبح روز یکشنبه بابام خونه مونده من رفتم سرکار تا زود برگردم...

بهم یه تماس مشکوک می شه من می خوان....

امروز....

روزهای اسفند دارن از پی هم می رن... و من دعا می کنم تا این ببر درنده خو دیگه کاری باهام نداشته باشه...

امروز دوشنبس... صبح داداشم زنگ زد گفت که مدارکش اومده و احتمالاً اردیبهشت میاد ایران...

خوشحالم... و تماسی از یک دوست... بعد از تماس می فهمم کسی هست پشت خط که صداش شیرین...

دوستم آزاد شده... امروز خیلی خوشحالم...

و امروز 26 اسفند من در کشاکش اتمام سال نوشتم رو به پایان می رسونم... سالِ ببر با همه تضادهایش به من درس زندگی داد...

و من تلخی و شیرینی زندگی را به خوبی چشیدم و من بزرگ شدم... و من امروز بخشیدم هر آنکه آزاری به من رساند و از خدا می خواهم بخشیده شوم توسط هرکه آزاری رساندمش...

و با آرزوی اینکه خرگوش تیزپا هم برای من هم برای همه شما دوستای گلم سال پربرکت و سال تحقق آرزوهاتون باشه....

تاوان

چشمانی رمز آلود و غم زده....

سرما تا مغز و استخوانش نفوذ می کرد...

و او دستان یخ زده اش را هر لحظه بیشتر در جیبش فرو می بُرد....

غمی بزرگ بر دل کوچکش سنگینی می کرد...

ترسیده از دردها.... رنج دیده از زخم ها....

نفسی عمیق در هوای دود آلود شهر...

آسمان هم قهرش گرفته.... دیگر بارانی برای این مردم ندارد...

هوای شهر هم مثل هوای دل این مردم به سیاهی کشیده....

بغضش را فرو می خورد و مانند سنگی بی احساس می شود....

اما چهره ی بی جان زنی جوان که تمام زندگی اش بود بدنش را به لرزشی می اندازد...

بی توجه به همه ی اتفاقات اطرافش....

تنها در فکر انتقام است...

اما او خود هم نمی داند چه کسی باید تاوان پس دهد...

ذهنش را سیاهی عجیبی در برگرفته....

تداعی خاطرات تلخ زندگی اشکی از درد بر گونه هایش جاری می کند....

او تنها و غریب در این شهر که کثیفی از سر و رویش می بارد...

فکر انتقام ذهن کوچکش را آزار می دهد....

در یک روز پاییزی که حس خوشبختی در وجودش ریشه دوانده بود...

تلفن خانه به صدا در می آید....

تنها زنی که با او زندگی می کرد... مادر....

آری... مادر... او مادرش را از دست داد... به سادگی هر چه تمام تر...

از راننده هیچ اثری نبود...

پا بر پدال رفتن را بر ماندن ترجیح داده و تنها آدم زندگی او را گرفته بود...

چهره ی خونین و بی جان مادر... نگاه بی رنگش که برای همیشه با او وداع گفته بود...

او دیگر هیچ کس را در این دنیای کثیف نداشت....

بوق های ممتد ماشین هایی که از پیِ او می رفتند به خود آوردش....

نگاهی به اطراف انداخت... ساعتی از ایستادن نامعلومش می گذشت...

ذهنش مأیوس از آینده ای مجهول...

به راه افتاد اما....

.....

.....

صدای فریاد های راننده ای که با گریه به مردم می فهماند دختر به ناگاه وارد اتوبان شده است...

این بار ترمز هم فایده ای ندارد...

راننده می ایستد اما او در دم جان می دهد...

شاید اگر .... تنها شاید اگر راننده ای که به زن جوان زد می ایستاد... شاید اگر مردمی که در اطراف بودند او را به موقع به بیمارستان می رساندند...

اکنون هم آن زن هم دخترش که درد امانش را بریده بود زنده بودند...

تنها شاید....

چشمان مُرده....

در من بنگر، در چشمان غریب من چه می بینی؟؟!

در چشمان من مُردگی... در چشمان من نیستی....

من به تو می نگرم، تو به من... و من غریب و بی کس...

و من تنها.... تو در چشمان من هرزگی می بینی! و من در چشمان خودم ترس!

تو در چشمان من بی باکی و جسوری می بینی! و من در چشمان خودم وحشت!

من به پوچی مطلق رسیده ام... و تو نه تنها مرا یاری نمی دهی بلکه مرا طرد می کنی!

تو در چشمان بی رمق من به دنبال رفع احتیاجاتت هستی... تو مرا عذاب می دهی...

بی محابا راه خیابان را سد می کنی... دستانت را به روی آن صدای نابه هنجار گذاشته ای...

در چشمانم هاله ای بی رنگ نقش بسته... نمی بینم.... نمی خواهم ببینم...

نمی شنوم... نمی خواهم بشنوم... ساعت ها بی پروا قدم بر می دارم...

من به تو بی توجهم... من به خود بی توجهم... من تو را نمی بینم...

برای چه به شانه ام می زنی... از من چه می خواهی... تنهایم بگذار...

نمی خواهم باشم... چرا تمام نمی شود.... چرا واژه امید تنها واژه ی زیبایی است...

چرا این واژه برای من مُرده.... مرا چه شده است؟

بوی مرگ می آید... من آن را می شنوم...

احساس ضعف تمام وجودم را در برگرفته... به پوچی مطلق رسیده ام...

و تو مرا تشویق می کنی... خسته ام...!

دلم می خواهد به خوابی ابدی فرو بروم... خوابی که در آن آرامش باشد...

از خودم... از تو... از او... از همه متنفرم...

من از انسان ها خسته ام... آن ها تنها کمک می خواهند...

دستانت را به سمت دستان ناتوان من دراز می کنی...

و من احمق.... و من ساده... آن قدر در بدبختی فرو رفته ام... که دستان تو را یاری رسان می بینم!

دستانت را می گیرم... دستانم را می گیری....

اما ناگهان می بینم که تو خود در باتلاقی عمیق فرو رفته ای....

تو دست و پا می زنی... تو از من تکیه گاهی برای خود ساخته ای...

پس فایده ای دارد یا نه نمی دانم... دستانم را قطع  کنم.... نمی دانم... نه....

من تمام شده ام پس تو را یاری می رسانم... تو را بیرون می کشم...

به جایگاهت می روم... من می ترسم... من مُرده ام....

من روحی سرگردانم.... من روحی ناپایدار....

این من نیستم... این روح سرگردان من است...

من تمام شدم... تو از دیدن تمام شدنم لذت بردی...

من پیر شدم.... تو خندیدی!

من درد کشیدم... تو خندیدی!

من مُردم... تو خندیدی!

من تمام شدم... و تو تنها سکوت کردی...

ساعت سکوت

دوباره تو به من هجوم آوردی... و من را در غمی شگرف فرو بردی...

چشمانم را می بندم... خجالت زده ام.... تو مرا شرمسار کردی...

دلم از هجوم این دردها می خواهد بشکافد...

دیدن نگاه های هراسان دوستان پریشانم کرده...

دیگر نمی توانم به روی دوپایم بایستم...

کاش روزی که به من هجوم اوردی من را با خود می بردی....

اما تو تنها می خواهی مایه عذاب من باشی... تا کی نمی دانم...

از نگاه ها متنفرم.... از کسانی که در چهره ی آشفته من به دنبال جواب می گردند...

و من بی سلاح... و من بی دفاع... و من بی جواب....

خدایا چرا با من چنین می کنی... هجوم های بی دریغ...

کاش از پای بدر می شدم.... کاش می دانستم که چرا تنهایم...

کاش می دانستم ز چه رو این چنین حبس در اندوه توام....

اما من هیچ نمی دانم.... حتی دیگر نمی دانم چه می نویسم....

دستانم به روی کاغذ خشک شده است.... و من....

حتی دیگر کلمات هم نمی تواند وصفم کند....

از وصف خود و این زندان اندیشه عاجزم.... پس سکوتی می کنم معنادارتر از حرفهایم....