
از صبح دستام با قلم
بازی دلنوازیُ شروع کرده...
می خواد بنویسه از خیلی
چیزا اما نمی دونه از کجا باید شروع کنه....
سال 89 سالی بود که
شروع به نوشتن کردم سالی که تونستم کمی دستامُ قلممُ تحت سلطه بگیرم...
و امشب و اینجا می خوام
بگم از سالی که رو به اتمامِ...
وقتی دفتر این سالُ ورق
می زنم توش پارادوکس های زیبایی می بینم... تضادهای شیرینی از خوبی و بدی... از
تلخی درد و از شیرینی شادی...
می رم به قبل... به
شروع سال ببر درنده خو... وقتی یادم میاد که روز 29 اسفند موقعی که همه درگیرُ
دارِ عیدشون بودن من در حالی که داشتم با شادی تخم مرغ های شادیُ رنگ می کردم تا
نمادی از برکت و روزی اعضای خونوادم باشه...
کلِ رابطم تموم شد
رابطه ای که چیزی از شروعش نمی گذشت...
و من به جای کمک به
خواهرم که با لذت تخم مرغ هارو رنگ می کرد بلند بلند اشک ریختم....
و نفرین کردم کسیُ که
سال نوی منُ به نحسی کشوند...
عیدم با سفر آغاز شد...
عیدم با رفتن یکی از
اعضای خونوادم به سمت دیگه دنیا شروع شد...
و این تازه اولِ
درندگیِ ببر بود...
با اتمام تعطیلات نوروز
رابطم از سر گرفته شد که گاهی با خودم می گم کاش هرگز شروع نمی شد...
با شروع ماه دوم سال
فصل دیگه ای تو زندگیم ورق خورد...
این بار با فضاحت رابطم
تموم شد بی هیچ دلیل کنار گذاشته شدم...
و این بار دیگه گریه
نکردم و تنها بیزار شدم از آدم هایی که بازی دادن دیگران براشون یه سرگرمی
کثیفِ...
با اتمامِ رابطه ی
ناکامِ من خواهرم واردِ رابطه ی شیرینی شد...
که شاید بتونم بگم تضاد
این بخش ورود یک انسان خوب به زندگی خواهرم و خروج ناکامی هام از زندگی من بود...
امروز خرداد و من
درگیری امتحانامم... تیر شروع شده و من امتحانام به اتمام رسیده 9 روزِ دیگه
تولدمه...دوستامم دعوت کردم تا مثل پارسال جشن کوچیکیُ به پا کنیم...
اما انگار نحسیا دست
بردار نیستن صبح روز 9 مصادف می شه با خبر اینکه پدر بزرگم تو بیمارستان بستری
شده...
به دلایل مختلف دوستانم
نتونستن بیان به تولدم و من با 6 نفر از اونها این جشن کوچیک به پا کردیم...
امروز 16 و پدر بزرگم
حالش خیلی بده....
دختر خالم بهترین دوستم
اومده تهران.... هر روز با هم بیرون می ریم می گیم و می خندیم خیلی شادم...
خواهرم به مشکل
خورده... خواهرم دوسش داره... خواهرم تموم نمی کنه...
امروز یه خبر بد
شنیدم.... یکی از بهترین دوستام عموشَ از دست داده...
یه پسر حدود 6-25 که می
شناختمش....
یاد شوخی های دوران
مدرسه میفتم... من قرار بود زن عموش شم و حالا اون تو غم از دست دادن عموش
داغداره...
یه تصادف تو جاده یه
مینی بوس تصادف می کنه عموش می میره و پدر بزرگش تو بیمارستان و حتی نمی دونه پسرش
مرده...
امروز ختم بودم چقد بد
بود... یاد دایی مرحومم افتادم...
امروز دخترخالم رفت...
دیشب یه لک روی پهلوم
دیدم ترکید...
وای امروز لکا بیشتر
شدن...دردناکِ من تو سن 20 سالگی آبله مرغون گرفتم اونم از نوع سختش....
15 روز تو خونه بستری
بودم...
خوبه که هیچ کس تو خونه
این بیماریُ نگرفت...
واسه این مریضی کلاس
زبانم نرفتم... یه ترمُ از دست دادم....
یه هفتس که خوب شدم اما
هنوز لکا نرفتن....
اواخر مردادِ...
مشکلات زیادی تو روابطم
با دوستام پیش اومده.... چالش ها کم نیسن...
اون برگشته می خواد مثل
2 تا دوست باشیم قبول می کنم... اما می دونم که شاید تواناییش نداشته باشم...
چند روز گذشته به
دوستام گفته که یه نفر دیگه وارد زندگیش شده... چقد از خودم متنفر شدم که هنوز
نتونستم فراموشش کنم و اون...
تنفرم از همه بیشتر می
شه... دنبال انتقامم اما حتی بلد نیستم چطور...
پدر بزرگم امروز مارو
نشناخت... پدر بزرگم مرخص شد...
مامان بزرگم هر روز زنگ
می زنه و گله می کنه...
بابام پیر شده خیلی....
انگار فشار زندگی داره خوردش می کنه....
تحمل نگاهِ پدر مهربونم
ندارم....
امروز وقتی داشتم گریه
می کردم مثلِ دختر بچه های دبیرستانی که واسه عشق از دست رفتشون اشک می ریزن...
وقتی کسی که فکر می
کردم می تونم روش حساب باز کنم بهم چیزایی گفت که دلم شکوند...
امروز یکی از دوستام
بهم کسی معرفی کرد... یه آدم مهربون که شاید هیچ وقت فکرشم نمی کردم یه روز بشه
همه چیزم...
ماه رمضون شروع شده...
دکتر شدیداً روزه گرفتن واسم ممنوع کرده....
اما دلم می خواد روزه
بگیرم... روزه می گیرم سرِ روزِ چهارم از پا در میام...
داروهام دارن زیاد می
شن...
دیشب دوست صمیمیم
خونمون بود... امروز بردمش خونشون...
امروز قراره اون پسریُ
که دوستم معرفی کرد ببینم... یکم استرس دارم...
با یکی از دوستام
میرم... وقتی می بینمش شوکه می شم....
خیلی شبیهشه... شبیه
آدمی که یه زمانی می شناختم...
می ترسم... بهونه میارم
تا دیگه نرم سمتش....
ماه رمضون تموم شده و
شروع دعواهای بین برادر و مادرمِ....
با شروع فصل جدید باز
هم زندگیم وارد دوران جدیدی شده...
مریضیم خیلی زیاد
شده.... داروهام به روزی 17 تا قرص رسیده...
دارم افسرده می شم...
تو فکرم پوچیه... دیگه نمی خندم...
دعواها بین برادر و
مادرم خیلی زیاد شده....
برادرم هر روز ازم می
خواد تا برم پیش یه روانشناس....
پشت گوش می ندازم نمی
دونم چرا...
همه عصبین...
من دیگه نمی خندم.. من
به فکر رفتنم... به فکر سفر...
من خوب نشدم...
استاد می ترسه من می رم
بیرون... استاد بالا سرمِ....
من می رم دکتر..
من بستری می شم
بیمارستان... امروز روز سوم و دوستام تقریباً ترکوندن...
دوسشون دارم و واقعاً
خوشحالم که هستن چون اگه نبودن اینجا دق می کردم...
امروز خواهرم اومد
اینجا من برد حموم... مامانمُ چند روز ندیدم دلم واسش تنگ شده...
امروز بازم دوستام
اومدن... دکتر چیزای جالبی بهم نگفت...
امروز قرار مرخص شم...
دیگه دلم نمی خواد برم
دانشگاه... امروز رفتم قلم چی...
یکی از دوستای قدیمم
منُ برده سرکار...
کارش بد نیست
سرگرمیه...آبانِ... تولد بهترین دوستمِ...
دعوتش کردم... همون پسر
معرفی شده... حس خیلی خوبی بهش دارم...
آرامش خاصی دارم وقتی
کنارشم....
وارد یه رابطه خوب
شدم... خوشحالم خیلی...
امروز 3 آذره... مامان
بزرگم زنگ زد گفت پدربزرگم حالش بده....
مامان و بابام و خواهرم
رفتن اونجا... من دارم می رم نمایشگاه...
هنوز از خونه نرفتم
بیرون دارم کفش می پوشم که خواهرم زنگ می زنه...
داره گریه می کنه...
پدربزرگم رفته واسه همیشه...
همه خاطرات کودکیم از
جلوم رد می شن....
می شینم رو زمین و گریه
می کنم...
می رم به سمت خونه
کودکی...تو کوچه می دوَم...
دم خونشون آدم
وایساده... پارچه سیاه... و توی خونه جنازه بی جونش رو به قبله... همه دارن واسش
قرآن می خونن...
امروز 7 روز از رفتن
پدر بزرگم می گذره...
من بازم دانشگاه
نرفتم....
دکترم عوض کردم...
فهمیدم که داشته بازیم می داده...
امتحانای دی شروع
شده... و من همرو دارم افتضاح رد می کنم...
خواهرم رابطه آرومی
پیدا کرده...
برادرم دیگه دعوا نمی
کنه... دنبال کار می گرده می خواد بعد عید بیاد سفر به ایران...
بهمن ماهِ و من به شدت
درگیرِ کارم توی قلم چیم...
توی قلم چی حالم بهم
خورده و می خوام بیام بیرون...مدیرم نمی زاره...
آخرای بهمنِ... پسر زندگیِ
من به دنبال کاراش برای رفتن به سربازی...
دلم نمی خواد بره اما
خوب باید بره...
امروز 27 بهمن من دارم
می رم بیرون... توی ماشین بهم خبر می دن یکی از دوستام گرفتن....
انگار آب سرد ریختن روم...
یک هفتس گذشته و من جز
گریه و دعا کاری ندارم بکنم...
امروز 1 اسفنده و من
حالا با یه سربازِ مهربون دوستم....
امروز جمعس ما داریم می
ریم امامزاده صالح که واسه دوستمون دعا کنیم...
امروز صبح روز شنبس
مامانم داره می ره شمال...
امروز صبح روز یکشنبه
بابام خونه مونده من رفتم سرکار تا زود برگردم...
بهم یه تماس مشکوک می
شه من می خوان....
امروز....
روزهای اسفند دارن از
پی هم می رن... و من دعا می کنم تا این ببر درنده خو دیگه کاری باهام نداشته
باشه...
امروز دوشنبس... صبح
داداشم زنگ زد گفت که مدارکش اومده و احتمالاً اردیبهشت میاد ایران...
خوشحالم... و تماسی از
یک دوست... بعد از تماس می فهمم کسی هست پشت خط که صداش شیرین...
دوستم آزاد شده...
امروز خیلی خوشحالم...
و امروز 26 اسفند من در
کشاکش اتمام سال نوشتم رو به پایان می رسونم... سالِ ببر با همه تضادهایش به من
درس زندگی داد...
و من تلخی و شیرینی
زندگی را به خوبی چشیدم و من بزرگ شدم... و من امروز بخشیدم هر آنکه آزاری به من
رساند و از خدا می خواهم بخشیده شوم توسط هرکه آزاری رساندمش...
و با آرزوی اینکه خرگوش
تیزپا هم برای من هم برای همه شما دوستای گلم سال پربرکت و سال تحقق آرزوهاتون
باشه....