رنج بی پایان

کسل و بی حوصله از تخت جدا می شه...
به سمت تلفن می ره...
تلفن بر می داره اما اونُ جواب نداده می زاره سر جاش...
استرس تمام وجودش گرفته... به کسی چیزی نگفته...
از جواب می ترسه...
به سمت آشپزخونه می ره... یه قهوه شاید بتونه حالش بهتر کنه...
بدنش بی رمق تر از همیشه...
چجوری باید بهش بگه... اون طاقتش داره...
بهتره خداحافظی کنه...
دلش به درد میاد... ناراحتِ از تقدیری که سرنوشت براش رقم زده...
تمام آرزوهای زندگیش به یکباره توسط یک برگه به یأس و دلمردگی تبدیل شده...
چرا باید همیشه تو بهترین شرایط بدترین خبرهارو بشنوه...
قیافه پدر... دستان مادر... نگاه خواهر... و چشمان برادر...
به آنها چه بایدمی گفت...
کمرش زیر بار این خبر خم شده بود...
شاید بهتر بود به او بگوید خداحافظ برای همیشه...
دلش نمی خواست کسی از سر ترحم به او بیندیشد...
اما او را خوب می شناخت...اگر دلیل این خداحافظ را می پرسید...
چه دروغی باید به او می گفت...
برای چندمین بار به سراغ آن برگه زهرآگین رفت....
نوشته ها و حرفای آن مرد در ذهنش مرور می شد و چون پتکی بر سرش کوبیده می شد...
باید از تمام زندگیش دست می کشید...
تلفنش زنگ خورد... او بود... از شب قبل بارها و بارها تماس گرفته بود...
و تماسش بی پاسخ مانده بود...
اینبار تمام خودش را جمع کرد... و تلفن را پاسخ داد...
بغضش را به سختی فرو خورد...
او مستأصل به دنبال جواب... و دختر اسیر در صدای او...
مبهوت در خود... یارای پاسخ نداشت...
با همه توانی که داشت به او پاسخ داد که می خواهد تنها باشد...
که دیگر نمی خواهد او را ببیند...
و پسر این بار بدون هیچ دلیلی خداحافظ گفت...
کاش از او می پرسید برای چه...
دلش به حال خودش سوخت...
به دنبال برگه آزمایش رفت...
دوباره آن را در دست فشرد...
و سخنان دکتر بار دیگر از ذهنش گذر کرد...
بیماری او لاعلاج است... او تنها چند ماه فرصت دارد...
زندگی او به پایان می رسد... بی آنکه دلیلش را بداند....
اینجا مخفیگاه منه به مخفیگاه تنهاییهای من خوش اومدی :-*