سیاهی بی پایان

دارم از سیاهی فرار می کنم....
سیاهی هر لحظه بیشتر می شه و اطرافمُ بیشتر از قبل احاطه می کنه...
همینطور که دارم به دویدن ادامه می دم پام سر می خوره...
از یه ارتفاع پرت می شم پایین.....
دارم دست و پا می زنم... که از خواب می پرم....
صورتم خیس خیسِ... ترسیدم... به ساعت نگاه می کنم...
از پنجره اتاق یه نسیم صورتم نوازش می کنه...
احساس سرما توی وجودم رخنه می کنه...
بلند می شم و به سمت پنجره می رم...
هوای تازه و خنک حالم بهتر می کنه....
چندین شب که همین خواب می بینم...
اما چرا... معنی اون سیاهی ها... اون ارتفاع...
حس می کنم حادثه ای در حال رخ دادن...
اما چی نمی دونم....
صبح وقتی از خواب پا می شم تا حاضر شم...
تلفنم به صدا در میاد... می خواد من ببینه اما نمی فهمم چرا ناراحته...
ظهر همه چیز مشخص می شه...
قرار همه چیز تموم شه انگار که اصلاً از اول وجود نداشته...
خشکم می زنه... چطور با من اینکار کرد...
ازش دلیل می خوام... حرفی برای زدن نمونده...
از نظرش ما به درد هم نمی خوریم هر چقدر این رابطه ادامه پیدا کنه به ضرر جفتمون...
حرفاش خیلی سنگینه... دیگه حتی تاب ایستادن ندارم...
قطرات اشک تو چشمام جمع می شه... بغضم فرو می خورم...
تنها می رم....
بدون هیچ حرفی...
توی مسیر کابوسم به سراغم میاد...
اون سیاهی... اون ارتفاع...
دارم سعی می کنم عادی باشم...
یک ماه از اون ماجرا می گذره و من به سختی دارم خودم جمع و جور می کنم....
تمام افکارم معطوف به یک چیزه چرا...
امروز از یکی از دوستام خبری بهم رسید که شکستم...
این هفته داره می ره خواستگاری...
حالا معنی همه کارهاش می فهمم....
حس می کنم درونم چیزی خورد شد...
همه چیز تموم شده... نمی دونم چرا تنها آرزویی که تونستم براش بکنم بدبختی بود...
امروز 9 ماه از همه چیز می گذره و من دارم می رم برای همیشه...
می رم تا شاید بتونم جایی که کسی نشناستم بتونم تکه های شکسته ی قلبم بهم بچسبونم...
فردا دارم می رم و امروز خبری شنیدم که شوکه شدم...
چهار روز پیش همسرش تصادف کرده... اون عزادار همسرش...
نمی دونم این بلا چرا سرش اومد...
امروز توی فرودگاه دیدمش اومده بود فقط ازم حلالیت بگیره...
چهرش خیلی خسته بود...
بخشیدمش چون تحمل این بار برای خودمم دیگه سخته...
همه چیز تمام شد گویی از اول وجود نداشت...
اینجا مخفیگاه منه به مخفیگاه تنهاییهای من خوش اومدی :-*