در پارک شهر ، زني با يک مرد ، روي نيمکت نشسته بودند و به کودکاني که در حال بازي بودند نگاه مي کردند. زن رو به مرد کرد و گفت : "پسري که لباس قرمز به تن دارد و از سرسره بالا مي رود پسر من است." مرد در جواب گفت : "چه پسر زيبايي!" و در ادامه گفت :

 "او هم پسر من است." و به کودکي اشاره کرد که داشت تاب بازي مي کرد.

مرد نگاهي به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : "تامي ، وقت رفتن است. "

اما تامي که دلش نمي آمد از تاب پايين بيايد گفت : " بابا ! فقط 5 دقيقه ديگه ، باشه ؟ "

مرد سرش را تکان داد و قبول کرد. مرد و زن باز صحبت کردند. دقايقي گذشت و پدر دوباره

صدا زد : "تامي! دير مي شود ، برويم." ولي تامي باز خواهش کرد : "بابا ! 5 دقيقه ، اين دفعه

 قول مي دهم. "

مرد لبخندي زد و باز قبول کرد. در همين هنگام زن رو به مرد کرد و گفت : "شما آدم خونسردي هستيد ولي فکر نمي کنيد پسرتان با اين کارها لوس بشود؟ "

مرد جواب داد : "دو سال پيش در حادثه ي رانندگي پسر بزرگترم را از دست دادم . من هيچ گاه براي سام وقت کافي نگذاشته بودم. تامي فکر مي کند که 5 دقيقه بيشتر براي بازي کردن وقت دارد ولي حقيقت آنست که من 5 دقيقه بيشتر وقت مي دهم تا بازي کردن و شادي او را ببينم."