باد ما را با خود خواهد برد...

در شب کوچک من، افسوس
باد با برگ درختات میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ویرانسیت
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟
در شب اکنون چیزی می گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها، همچون انبوه عزادارن
لحظه باریدن را گوئی منتظرند
لحظه ای
و پس از آن، هیچ
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
باز می ماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و توست
ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان
در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش های لبهای عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد...
+ نوشته شده در سه شنبه ۵ آبان ۱۳۸۸ ساعت 5:38 PM توسط هانیه
|
اینجا مخفیگاه منه به مخفیگاه تنهاییهای من خوش اومدی :-*