می سوزد.... آرام آرام...

به او زل زده است.... چه می خواهد...

چه می بیند....

شمع به آرامی به اتمام خود نزدیک می شود و او...

و او چشمانش تماماً سوختن شمع را نظاره گر است...

در سوختن آن چیزی است... آری سوختن یادآور زندگی اش است...

بغض های نیمه شب...

او هم چنان به شمع زل زده است...

زندگیش همچون شمع در حال سوختن است....

ساعت 12بار به صدا در می آید...

ساعت 12 نیمه شب را یادآوری می کند....

بغض فرو خورده اش به لرزش در آمده و آزاد می شود...

زمین می چرخد... بادها می وزند... باران می بارد....

شیشه ها با صدایی مبهم به هم می خورند....

هوا بارانی است و نسیم می وزد...

نسیم از پنجره های نیمه باز صورتش را نواز می کند...

بوی باران... بوی خاک....

او را زنده می کند....

شمع می سوزد... باران می بارد... و او همچنان نفس می کشد....

تصمیمش قطعی است....

لیوان آب به همراه قرص ها در کنار شمع نیمه سوز....

ساعت از نیمه شب گذشته....

نسیم همچنان صورتش را نوازش می کند....

دست به لیوان آب می برد...

قرص ها را بر می دارد... اما یک لحظه.... فقط یک لحظه...

او چه می کند... خود را سرزنش می کند....

به کدامین گناه در این دادگاه قصاص می شود...

خود را به کدامین جرم این گونه به دست مرگ می سپارد....

آیا نمی توان او را بخشید.... تنها کمی... کمی فرصت...

آری می شود... خود را می بخشد... او عفو شده است...

محکومیتش به حبس در دنیا کاهش یافته است....

ساعت را نگاه می کند... چیزی به طلوع نمانده...

باران بند آمده...

خورشید در حال طلوع کردن است...

شمع خاموش شده....

نسیم همچنان نوازشگر صورت اوست....

او زنده است و زندگی ادامه دارد....