به چشمانش که خیره می شوم تهی می شوم....

سرما به استخوان هایم نفوذ کرده... اشک ها به سرعت بر گونه هایم می لغزد....

احساس ضعف در تمام وجودم رسوخ کرده....

کم کم حس می کنم دیگر حرف هایش را نمی شنوم...

حتی دیگر اورا نمی دیدم....

احساس سنگینی.... سرم به شدت سنگین است....

می خواهم چشمانم را ببندم....

کاش همه چیز تنها کابوسی بود....

اما نه هیچ چیز کابوس نیست....

من بیدارم و تنها او را می بینم....

او به من خیره شده و می خندد...

او آرام است و با آرامشش آتشی به وجود بی جان من می اندازد....

او به راحتی حرف می زند و من کم کم با آتش درونم می سوزم....

او می رود.... دور می شود.... او را می بینم....

تا زمانی که دیگر او را نمی بینم....

در خاطراتم به جستجو می پردازم....

همه چیز را زیر و رو می کنم تا به او برسم...

من و او.... ما شدیم.... و باز..... من، من ماندم.... و او رفت....

و سؤال هایی که مثل خوره وجودم را تخریب می کنند...

همه چیز تمام شده است و من... چرا نمی توانم با خودم کنار بیایم....

سعی می کنم افکارم را جمع کنم....

ترسیده ام.... من تنهایم....

به دوران بچگی بر می گردم همیشه از تنهایی ترسیده ام....

اما تنهایی با سرنوشت من به هم آمیخته اند...

او مرا ترک کرد... یک خداحافظ ساده....

او رفته و من با نوازش ثانیه ها همراهم....

کاش می شد رها شوم... دلم می خواهد به آسمان سفر کنم....

دلم می خواهد همچون پرستویی آزادو رها از این لحظه رهایی یابم...

تنها یک چیز... یک حرف... در ذهنم حک شده... خداحافظ...

برایت آرزوی خوشبختی دارم.... خوشبختی....

او برایم آرزو می کند اما او از خوشبختی چه می داند...

باید اورا ببخشم.... اما نه.... لرزشی بر وجودم حس می کنم...

من باید خودم را ببخشم.... بدی به خودم را....

به ناگاه نوازشی را بر روی صورتم حس می کنم....

دستی به صورتم می کشم.... اشک... آری اشک صورتم را نوازش می کند...

حس دختر بچه ی سیلی خورده ای را دارم....

می خواهم گریه کنم.... می ترسم...

به اطرافم نگاه می کنم.... اما چه اهمیتی دارد....

چرا تنها مانده ام.... به دنبال چیزی بر روی زمین می گردم....

تکه ی قلبم.... آری تکه ی قلبم... آنرا گم کرده ام....

من تهی شده ام...

به ناگاه افکارم از تمام روزمرگی ها خالی می شود...

به ناگاه فراموش می شوم...

فراموش می کنم... خودم را....

روزهای خوب تمام شده اند...

و من به روزمرگی ها عادت دارم....

چشمانم را می بندم.... برایش آرزوی خوشبختی می کنم...

آری شاید قصه ها درست می گویند همیشه یکی بود یکی نبود....

و من... منٍ تنها... به راهم ادامه می دهم....

شاید روزی جایی قلبم دوباره عاشق شود....

عشق به زندگی... آری می خواهم همیشه عاشق باشم....

اما اینبار تنها عاشق زندگی...

که عشق زیباتر از دست آویز شدن به دستان کوچک من است...

به راهم می روم... در خاطرات می مانم و در راه محو می شوم...

تقدیم به همه اونایی که به قول خودشون شکست عشقی خوردند....!