به روی نیمکت خسته و تنها می نشینم....

انگار سالیان سال است که با خود تنها نبوده ام....

افکارم تماماً پر از درد است....

صدای موسیقی که به گوشم می خورد انگار وجودم را به لرزه در می آورد...

چشمانم پر از اشک شده....

اشک ها به آرامی راه خود را باز می کنند...

و من آرام و تنها.... اشک می ریزم...

به یاد می آورم روزی را که.... نه دیگر چیزی را به یاد نمی آورم....

من حتی حق یادآوری خاطراتم را ندارم....

می خواهم تنها باشم....

می خواهم در تنهاییم برای خودم ختم بگیرم....

می خواهم خودم را دفن کنم....

قلب خسته ام به هن هن افتاده....

کاش می شد از سینه درش آورم....

سوزشی عمیق از قلبم شروع می شود....

چشمانم را می بندم....

شعله های آفتاب به صورتم پاشیده می شوند...

بدنم شروع به یخ کردن می کند....

در زیر این آفتاب سوزان چرا من سردم است....

انگار قرار است اتفاقی بیفتد....

ترسیده ام.... مثل دوران کودکی.... مثل ترس از ارتفاع که همیشه داشتم...

دلم می خواهد چشمانم دیگر باز نشود....

چشمانم را باز می کنم به اطرافم نگاه می کنم...

اندکی لبخند به لبم پاشیده می شود...

دوستانم را می بینم که همگی با لبخندی پاسخ گوی هم هستند...

باز هم چشمانم را می بندم... و این بار با صدای بلند شروع به هق هق می کنم....

می خواهم تنها باشم....

می خواهم دیگر نباشم....

اما من هنوز هستم...

من امشب پا به دنیای مردگان می گذارم...

اینجا سیاه است و تاریک...

و مراسم ختمی برپاست...

برای قلبم مراسم گرفته اند...

دفنش می کنند... بی آنکه کسی باشد....

در تنهایی مردگان به خاک سپرده می شود...

کاش هرگز نمی کشتمش....

اما من او را کشتم....

من با دستانم خودم او را کشتم....

من اینجا می ترسم....

من مُرده ام یکه و تنها...